دلتنگی

سلام دوستان. خواهر و برادر های گلم.خوبید؟؟اوضاع بر وفق مراده؟؟

بعد از مدت ها گفتم یه سری به وبلاگ داما88 بزنم. یه دفعه رفتم تو حالو هوای دانشگاه و بچه ها.کنجکاو شدم ببینم هر کدوم از بچه ها الان دارن چیکار میکنن.تصمیم گرفتم یه پست بزارم و از تمام بچه های گل ورودی علوم دام 88 بخوام نظر بدن و بگن الان کجاهستن؟ تو چه مرحله ای از زندگی هستن.ازدواج کردن . ارشد قبول شدن......


پس لطف کنین اعلام حضور کنید. 


دوست همیشگی شما یونس حسن پور

1392

همکلاسی های خوبم

آخرین عید با هم بودنمون مبارک

شمارش معکوس ارشد(صرفا برای تزریق استرس)

سلام بچه ها چطورین؟ تیتر آدرنالین پلاسماتون چطوره؟

یه سوالی

این جمعه که میاد، ساعت 2 و نیم عصر دانشکده الهیات میگن ظاهرا آزمون ارشد علوم دامه. درسته؟

میگن وقتی میری سر جلسه اولش قند خونت میاد پایین بعد سرگیجه میگیری بعدشم احتمال غش کردن هست مخصوصا برای خانوما. بعدش به هوش که میای میبینی فقط 5 دقیقه وقت باقی مونده میای 2 تا تست زبان بزنی میبینی هیچی بلد نیستی.

خب ترسیدین یا نه؟

نه؟

 خب معلومه که نترسیدین چون اصلا برای بچه های کلاس ما خوفی وجود نداره چون از سه - چهار حالت خارج نیستن:

1)یا اینقده بیخیالن که اصلا ثبت نام نکردن

 2)یا عشقی ثبت نام کردن(مثل من با 17 تا واحد مونده برا مهر 92)

3)یا اینکه اینقده خوندن که فول شدن و انیمال ساینتیست کاملن

4)یه عده هم دیدن دیگه علوم دام کلاس نداره رفتن یه رشته و گرایش دیگه ثبت نام کردن حالا دیگه نمدونم اونا عشقین یا جدین؟!

حالا تو جزو کدوم یکی شون هستی؟ فک نکنم گزینه ی 3 باشی چون کسی که حالت 3 هستش الان نباید پای وبلاگ باشه و باید نشسته باشه تو خونه یا اتاقش و داشته باشه تست میزده باشه

یکی از دوستان پیشنهاد داده بود که بریم از 87یا که جاهای خوب قبول شدن بپرسیم که چند درصد زدن و چجوری بوده آزمون و از این حرفا که من متاسفانه وقت نکردم برم سراغ این مساله اگه حسش بود بعد از آزمون یکی دو نفر رو پیدا می کنم و اطلاعات میگیرم

خب بسه فعلا ایشالا جمعه بیایم ببینیم جو آزمون چجوریه؟ یه کیک و ساندیسی هم دور همی بخوریم چون من غیر از اون کیک و ساندیس و دور هم بودن انگیزه ای  برا حضور ندارم

 

سوال فرآوري(طنز)


با توجه به تصوير به ترتيب چه اتفاقاتي داره ميفته:

الف) Aging__Chopping

ب)Rendering _Grinding

ج)Difrasting_Dripping

د)!!!!!!!Stuffing_Rigor mortis

يني موندم سرمو بكوبم تو كدوم ديوا/>

عكس از عصر ايران

عکس های امروز(پسرونه)!

همین اول یه عکاسی ماکرو از جواد

برو ادامه مطلب

فقط رمز داره

پسرا اس بدن تا رمزو بهشون بگم 

ادامه نوشته

گپی دوستانه با دوستان 88ی فردوسی

با سلام خدمت همه دوستان

سال گذشته برج 5 یا 6 بود که برا پیگیری مقالم تو مجله علوم دامی دانشگاه فردوسی با وبلاگ دوستانم در این دانشگاه برخوردم. برام جالب بود و خیلی دوست داشتم تو این وبلاگ بنویسم اوائل بیشتر وقت میکردم ولی حالا کمتر.

اما الان میخوام در مورد مسئله که از نظر من مهمه با شما عزیزان صحبت کنم.

علوم دامی از رشته هایی هست که علاقه حرف اول رو میزنه و  اگه این فاکتور نباشه ...

الان خیلی از شما لیسانس رو فارغ التحصیل شدین و شاید هم در مقطع کارشناسی ارشد هستین. دیگه همتون مهندسین و شاید نصیحت کردن من براتون مشمئز کننده باشه ولی خواستم براتون توصیه ای داشته باشم . وضعیت جامعه ما دیگه آدمایی رو که هنوز تکلیفشون با خودشون مشخص نیست رو تحمل نمیکنه یا باید به عنوان کارشناس این رشته باشین یا کلا برین کنار تا شاید در فضایی جدا از مدرک تحصیلیتون ادامه بدین. اگه کارشناس این رشته باشین هرچه زودتر خودتون رو تو یه فارم جا کنین به هر صورت که شد مجانی کار کنین کارآموزی برین به هر صورتی که خودتون میدونین. بعد مدتی میبینین که به جایی رسیدین که دیگه بهتون نیاز دارن.

چند ماه بعد از اتمام درسم تو مقطع ارشد منتظر معجزه بودم تا کاری برام پیدا بشه!!! ولی مشخصه که نشد چون نه مدیرکلی نه وزیری نه استانداری  اصلا هیچی تو فک و فامیل نداشتیم. دیگه به جایی رسیدم که از کارشناس شب فارم مادر شروع کردم بعد یه ماه شدم روزکار و بعد یه سال در موقعیت مناسبی در این حرفه بودم و پشیمون از اینکه چرا اون چند ماه هدر رفت. الانم 6 ماهیه که مسئول فیدینگ یه گاوداری 6000 راسی هستم و در حال ثابت کردن خودم. دوستان شاید باورتون نشه الان یکی از دوستام تو همین فارم سال دوم دکترای اصلاح و ژنتیک علوم تحقیقات هستش ولی داره تو فارم تو بخش تولید مثل خیلی معمولی کار میکنه. لپ مطلب اینکه شروع کنین از هرجا از یه کار پیش و پا افتاده فقط شروع کنین چون در غیر این صورت قافیه رو باختین

به امید اینکه همتون روزی از موفقیتهای بزرگتون تو همین وبلاگ با خبرمون کنین

خداوند پشت و پناه دل خستگی هاتان

یادمان همایش بیوتکنولوژی

3rdAgrobiotechnology confrance ferdowsi university of Mashhad 1391/ 2012

سومین همایش ملی بیوتکنولوژی کشاورزی ایران

۱۳ الی ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ دانشگاه فردوسی مشهد- دانشکده علوم

عکس از جواد محبی

تصویر با اندازه واقعی

من معذرت می خوام از... بخاطر....

سلام

یکی از خوانندگان وبلاگ که ظاهرا از بچه های کلاس هم هستن یه پیشنهاد جالب دادن:

توی نظرات این پست شما میتونین با اسم یا بی اسم بیاین و از کسی که توی این 3 سال به هر دلیلی ناراحتش کردین و روتون نمیشه برین به خودش بگین، عذر خواهی کنین. ایده ی خوب و قابل تقدیریه؛ مخصوصا الان که توی  شب های قدر و حلالیت طلبی هم هستیم. خب میتونیم شروع کنیم. اولیش رو من خودم میگم

من معذرت می خوام از همه ی بچه های کلاس بخاطر اینکه  آدم خیلی پیله ای بودم

من معذرت می خوام از............ بخاطر اینکه..........



تصاويرِ آن بعد از ظهرِ گرم...!

ادامه نوشته

1391

این پست صرفا جهت تبریک سال جدید قرار داده شده و ارزش دیگری ندارد.


همکلاسی! عیدت مبارک

ترم 5 خود را چگونه گذراندید؟

با سلام پایان یافتن ترم 5 را به همه ی علوم دامی های هشتادوهشتی اعم از معدل الف، عادی و مشروط تبریک عرض نموده برای دوستان مشروطی از درگاه خداوند منّان، صبر جزیل و کمی هم بی خیالی مسالت می نماییم به قول خودم دنیا 2 روز است و ارزش ندارد آدم بخاطر چندرغاز نمره زندگی شیرین را به کام خودش تلخ نماید؛ بی خیال بابا برو حالش را ببر تو الان جوان هستی و هنوز خیلی وقت داری برای رسیدن به قله های مرتفعی که در ذهنت برای خود و جامعه ات تصور نموده ای به قول تلویزیون، ای جوان ایرانی! تو می توانی! بگذریم؛ هرکدامتان از این ترمِ کذایی 5  و استاد ها و درس هایش دق و دلی ای چیزی داشتید بیایید همینجا خالی کنید مسئولیتش پای خودم در ضمن آن طوری که امروز به ما گفتند ترم 6 از 23 بهمن شروع می شود نه از 15 بهمن حواستان باشد. ببخشید این همه مطلب را در یک پست آوردم.

با احترامات؛ مدیریت وبلاگ فخیمه ی داما88


سفرنامه اصفهان(دانشگاه)

سلام بچه ها چقدر اینجا سوت و کور شده

حالا درسته امتحان دارین ولی یه سر بزنین از اینجا بد نیست ها

غرض از مزاحمت خواستم مثل آقای حسن پور، منم سفرنامه بنوسیم البته سفر ایشون کجا و سفر ما کجا تازه شنیدم قراره دوباره هم بره

الان توی دانشگاه اصفهانم اینجا خیلی با فردوسی فرق داره از یه جهاتی خیلی بهتره و از یه جهاتی دانشگاه ما از اینجا بهتره

ایجا خیلی تمیز تره قشنگ تره جمع و جور تره نه مثل این فردوسی ما وسطش یه عالمه بیابون برهوت داشته باشه. تو این ۲-۳ ساعتی که اینجام حتی یه حراستی هم ندیدم؛ حتی یکی. این ینی چی؟ ینی اینکه اینجا به دانشجوهاشون اعتماد دارن و بهشون احترام میزارن نه مثل این فردوسی فقط ۵-۶ تا موتور حراستی داشته باشن. تازه یه چیزی بگم اشکتون در بیاد: اینجا سرویساش مجانیه همه ی اتوبوساشم کولر داره

خلاصه می خواستم بگم فکر نکنین آسمون سوراخ شده فقط همین دانشگاه فردوسی از توش افتاده پایین. من که خودم خیلی علاقه مند شدم برای ادامه تحصیل بیام دانشگاه اصفهان ولی حیف که اینجا علوم دامی نداره باید بریم صنعتی اصفهان.

یه کم دیگه از خوبیای اینجا بگم بعدش میرم؛ تا جایی که من دیدم رابطه ی استادا با بچه ها خیلی خوبه وقتی میری تو اتاقشون، نمی خوان محترمانه بندازنت بیرون اصلا همین چند دقیقه پیش وقتی یکی از دانشجوها داشت با استاد خدافظی می کرد استاد بهش گفت بازم بیاین طرف ما دلمون توی این اتاق می گیره

رابطه ی بچه هاشون هم با همدیگه خیلی خوبه حداقل می تونم با جرئت بگم از کلاس ما خیلی بهترن من که بهشون نگاه می کردم سوزی می خوردم سوزی ینی همون حسرت.

خب دیگه زیاد حرف نزنم فقط بگم جاتون اینجا خیلی خالیه و امیدوارم بتونیم یه روزی به جایی برسیم که یه روز اردو بیایم اصفهان

ایشالا تو امتحاناتتون موفق باشین

محمدرضا

 دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان

راستی اینم چند تا عکس از دانشگاه اصفهان(کلیک کنید)

http://www.upsara.com/images/3r3gdfvy1nt6cwjhpxh5.gif

http://www.upsara.com/images/nbfj253lmiz8guq1u206.gif

http://www.upsara.com/images/g73uy2eih3kl2q1t3x.gif

http://www.upsara.com/images/i9bbbp7i02rdrf7p1h.gif 

ظهر یک روز برفی

سلام این تصاویر مربوط میشه به چهارشنبه  ۱۴ دی ۹۰ ینی همین امروز ظهر

بقیه ی عکس ها در ادامه مطلب...

راستی یه خبر:

 پرورش زنبور عسل تئوری برای ورودی های ۸۸ باز شده هرکی دوست داشت بره برداره

 

ادامه نوشته

خاطره

ساعت 12 ظهر بود ؛ کلاسم تمام شده بود و می خواستم به همراه دوستم به خانه برگردم. چون استفاده از اتوبوس های دانشگاه را تحریم کرده بودیم و ایضا هوا هم بدک نبود پیاده از سمت مسجد جامع به سمت درب شمالی به راه افتادیم. در راه صحبت از وبلاگ بچه های علوم دام (وبلاگ شما :-)) به میان آمد:

من : "وبلاگ بچه های علوم دام رو دیدی؟"

دوستم : "چطور؟"

من : "یه پست گذاشتن که هماهنگ کنن همه از هفته دوم بیان دانشگاه، هماهنگی نمیخواد دیگه!"

دوستم : "آره دیدم، منم تعجب کردم!"

من : "راستی مدیر وبلاگشونو دیدی؟"

دوستم : "نه"

من : "تو کلاس (بوووووق) با ما بود"

دوستم : "جدی؟؟؟ همونی که آخر کلاس می نشست؟"

من : "نه بابا، اتفاقا همیشه جلو می نشست، موهاش فرفریه!"

دوستم : "یادم نمیاد"

من :" بی خیال ..."

به نزدیکی های دانشکده  علوم رسیده بودیم که صدای پای یک نفر را که با سرعت میدوید از پشت سرم شنیدم برگشتم و دیدم که آقای خدامی با سرعت به سمت درب شمالی می دود!

از کنار ما که گذشت به دوستم گفتم : "اناهاش. خودشه.  مدیر وبلاگ بچه های دام"

دوستم : "چه جالب! چقدر حلال زاده است ... ایول بابا"

من : "فکر کنم ایشون هم تحریم کرده اتوبوسارو.... :-))"

نوشته شده توسط م. از بچه های دانشکده

بوووووووق(عنوان سانسور شده است)

امروز با هزار امید و آرزو و کلی شوق ذوق رفتیم سر ایستگاه اتوبوس وایستادیم تا بعد 3 ماه بیچارگی و بدبختی کشیدن یه بار مجانی جا به جا بشیم.

 توی دل من:

آخ جون اتوبوس آخ جوون دیگه نمی خواد پول بدیم. دوران فلاکت به پایان رسید .

بعدشم چند تا بشکن آروم زدم.

بله به به اتوبوس هم که اومد بریم از در عقب سوار شیم .

 اِ اِ اِ چرا در عقبشو وا نمی کنه؟

خب اشکال نداره میریم در جلو. اِ  اِ  اِ راننده چرا داره به من این شکلی نگاه می کنه(البته حالتش مظلومانه بود) خب هیچی نشده مسئله ی خاصی نیست. جلوی دانشکده از در عقب پیاده شدم. دیدم اون طرف یه پارچه زده نوشته محل فروش و شارژ من کارت.

دوباره توی دل من:

-ینی چی؟ مگه اینجا جای من کارت شارژ کردنه؟ نکنه اینا می خوان از ما پول بگیرن

یه صدای دیگه تو دل من:نه بابا

  -پس چرا دارن کارت میفروشن و شارژ می کنن؟

-لابد برای رفاه بچه ها دارن این کارو می کنن آخه می دونی؟ این صف های من کارت بیرون خیلی شلوغه اینا با خودشون گفتن بچه ها یه وقت اذیت نشن و وقتشون گرفته نشه.

-آها.... آخِی خدا خیرشون بده چه آدمای خوبی هستن

حالا بریم از نزدیک نیگا کنیم ببینیم چه خبره.(از اینجا به بعدش دیگه هیچ طنزی توی کار نیست)

چشمم افتاد به یه اطلاعیه که همه از محتواش خبر دارین. همه ی خوشحالی های چند دقیقه پیشم دود شد رفت هوا. خیلی عصبی شدم. اتوبوس دوباره اومد. در عقب بسته بود همه باید با راننده چشم تو چشم می شدن.نمی خواستم کارت بزنم خود راننده هم به کسی چیزی نمی گفت ظاهرا بهش گفته بودن این روزای اول مثل بعضی از راننده های داخل شهر، توحش به خرج نده آخه ناسلامتی اینا دانشجو هستن دیگه باید باهاشون محترمانه رفتار کرد. موقع پیاده شدن طوری که راننده و چند نفر دیگه بفهمن گفتم:"سرویس مجانیه" ولی برای اینکه به قانون احترام گذاشته باشم کارتمو زدم. 100 تومن ازش کم شد؛ مقدار پولی که توی یه مسیر نیم ساعته ازم کم می شد رو تو یه مسیر 6 دقیقه ای پرداخت کردم. جالبه واقعا. تو راه برگشت به خونه یه نوشته جالب که به سقف اتوبوس نصب شده بود تونست یه خورده آرومم کنه:

خداوند صبر را وسیله ی آزمایش و دریافت اجر قرار داده است.

پینوشت:

1.بوووووووووووووق (این پینوشت نیز مانند عنوان به دلیل وجود الفاط رکیک سانسور شد)

 

 

آقا خرگوشه : )

یادتونه گفتم دفترچه خاطرات به موضوعات اضافه شد؟ حالا اولین برگش رو خودم سیاه می کنم. این خاطره مربوط میشه به 3 شب پیش. امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

 

حالا بزن ادامه ی مطلبو.....

ادامه نوشته

دفترچه خاطرات

از امروز بخش دفترچه خاطرات به موضوعات مطالب اضافه شد

از دوران بچگیت تا الان هر خاطره ای که به نظرت میرسه برای دوستات جالبه، میتونی بیای اینجا بنویسی


پینوشت:

*نویسنده ها که به صورت پست، خاطره شون رو میزارن بقیه هم با نظر خصوصی یا ایمیل بفرستن تا ب اسم خودشون منتشر بشه.

*تمام پست هایی هم که قبل از این گذاشته شده و به نوعی مربوط به دفترچه خاطرات میشه، به تدریج وارد این بخش خواهد شد.

*این بخش هم خاطرات شخصی شما رو در بر می گیره و هم خاطرات مشترکی که تو دوران دانشجویی داشتیم.

دیوار نامرئی...

وارد سایت دانشکده شدم و سمت راست نشستم. Ctr+Alt|+delet را باهم فشار دادم.صبح قبل از اینکه بیایم دانشگاه،زحمت انتخاب واحد را انداخته بودم روی دوش یکی از بچه های خوابگاهی.فقط  تاییدیه و برنامه کلاسی را چک کردم و در جستجوی 2 واحد عمومی مناسب بودم. و همینطور پرتال گردی می کردم.

یک پسر در ردیف جلویی ام نشست؛ Ctr+Alt|+delet را با هم فشار داد ولی هیچگاه موفق نشد user & pass را وارد کند.

خانم مهندسِ سایت به طرف پسر دانشجو رفت و بعد از کمی صحبت، با دست، سمت چپ را نشانش داد.از صدای پسر فقط همینقدر شنیدم که با تاسف گفت:"فکر نکنم تاثیری داشته باشه"

سرم را بالا گرفتم؛ چشمم افتاد به ستون وسط؛ به بالای ستون وسط؛ جایی که دست هیچ کس به آن نمی رسید.

با خط خیلی ریز نوشته بود: اینترنت کارشناسی خواهران (فلش به سمت راست) اینترنت کارشناسی برادران (فلش به سمت چپ)

فهمیدم که دیگر سمت راست جای من نیست و باید فورا آنجا را به مقصد سمت چپ ترک کنم؛ Ctr+Alt|+delet را نگه داشتم و با انگشت اشاره روی کلید Enter کوبیدم؛ صدای کلید خیلی بلند شد.

خانم مهندس به طرفم آمد. می خواستم سیستم را log off  کنم اما ظاهرا قفلش کرده بودم. خانم مهندس با احترام گفت:"البته الان چون طرف آقایون جای خالی نیست، شما می تونین همینجا بشینین اگه می خواین انتخاب واحد کنین". تشکر کردم و به کارم ادامه داد. دروس ارائه شده ترم، بعد دانشکده الهیات و معارف اسلامی و بعد گروه معارف اسلامی؛ فهرست دروس عمومی را مرور کردم ؛ اندیشه اسلامی 1 مبداء و معاد، اندیشه اسلامی 2 نبوت و امامت، اخلاق اسلامی و.... من غرق بودم در اسلام. باخودم می گویم خدارا شکر که دیگر از این پس، همه ی ما غرق در اسلام خواهیم شد و خدا را شکر تر که در این میان سایت ما از همه جا اسلامی تر شده است آخر حتی خانم مهندس هم چادری شده بود.

از سری خاطرات امدادگری ( خاطره شماره صفر+یک )

بچه ها اینم قسمت دوم از خاطره ای که مونده بود.
ادامه نوشته

از سری خاطرات امدادگری ( خاطره شماره صفر+یک )

سلام به همه بچه ها امروز کلاس داشتم ولی زنگ زدن گفتن استادم مریض شده و کلاس تشکیل نمیشه (از همگی درخواست میکنم واسه سلامتی استادم دعا کنن)

گفتم از این فرصت استفاده کنم و واسه وبلاگ یکی از خاطراتم رو بنویسم.

اما به علت طولانی بودن ، اون رو تو 2 قسمت تو وبلاگ میزارم و قسمت بعدیش رو وقتی نظرات حد اقل 10 تا بشه میزارم.

امیدوارم بچه ها منو از نظراتشون بی بهره نذارن .

ادامه نوشته

پارک ملت

جاتون خالی دیشب با یکی از دوستان رفته بودیم پارک ملت. جلوی در شهر بازی قرار گذاشته بودیم البته نمی خواستیم بریم داخل چون نه وقتشو داشتیم و نه تمکن مالی همینطور منتظر دوستم بودم که یهو یه چهره به چشمم آشنا اومد. بگین کی بود؟ و برای چه کاری اونجا بود؟

.

.

 یک از استادا تو صف بلیط شهربازی خیلی زور زدم بتونم خودمو کنترل کنم نخندم فورا هم فاصله گرفتم تا جناب استاد منو نبینه حالا خدا رو شکر هوا تاریک بود و چهره ها به راحتی قابل شناسایی نبودن.

پینوشت:

*مگه چیه؟ مگه استادا آدم نیستن؟ خب اون بنده های خدا هم نیاز به تفریح دارن. خجالت نمی کشی میای اینجا مسخرشون می کنی؟ واقعا که

   *میدونم خیلی اشتیاق دارین بدونین استاده کی بوده و دارین میترکین از فضولی ولی اگه فکر کردین بهتون میگم کور خوندین.

از سری خاطرات امدادگری ( خاطره شماره صفر )

یک مدت آقای خدامی ازم می خواست ، خاطرات امداد گریم رو تو وبلاگ بنویسم چون باعث میشد پست ها یه مقداری از حالت کپی پیستی در بیاد منم بهش میگفتم : محمد جان نمیشه سوانح رو توصیف کرد و تو وبلاگ نوشت ، چون باعث ناراحتی بقیه میشه. دیروز یاد یکی از خاطراتی که مرتبط با امداد گریم هست ، افتادم. گفتم واستون بنویسم شاید خوشتون بیاد . امیدوارم همه نظراتشون رو بگن و من رو از راهنمایشون بی نصیب نزارن.
ادامه نوشته

یه غریبه

سلام دوستان.

خوبین.امروز که دیگه کلاستون تموم شد وراحت شدین.خوش به حالتون.چون معلوم نیس سر منه بیچاره با نیومدن کلاسا چی بیاد.حتما همتون خوبی خسته شدین؟؟تک تکتون خسته نباشین!!!!!! ...الان ساعت۷:۳۵ دقیقه به وقته عربستان هست که من این پست رو میزارم.این سفرم با همه زیباییا و سختی هاش تموم شد.البته همش خاطره بود و خاطره میشه و خاطره خواهد شد.امشب ساعت ۱۱ به وقت اینجا باید مکه رو ترک کنیم.خیلی زود تموم شد.تصورشم سخته.راستی راستی دیروز برای تک تکتون تاکید میکنم تک تکتون زیر ناودون طلا نماز خوندم.البته برای بعضی ها و کسایی که کامنت گذاشتن بیشتر بوده..ولی مطمئن باشین که برای تک تکتون دعا ونماز انجام شد.یه چیز جالب هرجای مکه بری اون ستونی که عرب ها درست کردن که یه ساعت بزرگ داره دیده میشه.خیلی بزرگه.بین مسلمانا معروفه به ستون شیطان.میگن تو یه روزی تو سال ۲۰۱۲ سایه میندازه رو کعبه.که این خیلی خطرناکه!!!.نمیدونم امشب چه جوری باید از اینجا دل کند.خیلی سخته و تا نیای اینجا و تو این شرایط قرار نگیری درکش سخته..وتوصیفشم که هیچی.اینجا همه یک رنگن.حالا یکم سیاسیشم کنیم.تا یه عرب یا ترک یا افریقایی میبینی و میفهمن ایرانی هستی.میگن احمدی نژاد...بیخیال به من وتو چه!!!!!خب دیگه این اخرین پستم از مکه و کنار خونه خداست.دسته همتون مرسی.خب دیگه زیادی صحبت کردم..این پستا هم خاطره میشه میره.اصل خودمونیم.دوستیهامون که میمونه.قدر همدیگه رو بدونیم.خداحافظ

مزاحم همیشگی

سلام دوستان خوبین.ببخشید که یکم دیر اومدم وبلاگ.دست همتون درد نکنه.مخصوصا کسایی  که نظر گذاشته بودن.میخواستم بگم شماها بخواین یانخواین یا منو قبول داشته باشین یا نداشته باشین برای تک تکتون هرجایی که رفتم هم دعا کردم و هم نماز خوندم حالا برای بعضیاتون یکم  سفارشی تر بوده.من همکلاسیهامو هیج جا فراموش نمیکنم.اون شمایین که منو خیلی زود  فراموش میکنین.اقای  رضوی عزیز شما امروز جای من  بودی.خانم مظفری شما هم بودین.شک نکنین .معلومه هیچ کدومتون منو قبول ندارین.چون من امروز که رسیدیم مکه.وبعد از انجام اعمال خودمون تو مکه  که یه روزی محرم بودیم.برای شماها و به نیابت از   تک تکتون یه  طواف  انجام دادم.دعا کردم همتون قسمتتون بشه.تادیروز که مدینه بودم.زیاد  حالیم نبود ولی وقتی داشتیم میرفتیم یادم اومد چه جایی بودم .جایی که پیامبر قدم برداشته.نفس کشیده.و حیف.البته تا جایی که تونستم بهره بردم.ولی خداکنه خدا از بنده گناهکارش قبول کنه.ااز اینجا هم که چی بگم.نمیتونم توصیفش کنم.فقط  اینو میگم که ادم خودشو و خود واقعیشو پیدا میکنه.شدم مثه این گزارشگرایی که صدا وسیما میفرسته مکه تا گزارش لحظه به لحظه میدن!!!!!!فقط یه خواسته از همتون دارم که شما هم برام دعا کنین.چون خدا صدای همه رو میشنوه و فرقی نداره که دور باشی یا نزدیک.مرسی.شرمنده یکم زیادی صحبت کردم.ولی قول میدم قسمت  همتون میشه.راستی من یکم یا دوم میام مشهد ولی حیف که کلاسا تمام شده ونیستین.خیلی دلم براتون تنگ شده و میخواستم ببینمتون.ولی انگار نمیشه. اگرم بگم بیاین دور هم جمع بشیم طبق معمول یه تعداد محدودی میان که اونا هم لطف دارن.بیخیال زیاد مهم نیس.باز میام. فعلا خداحافظ

این نیز بگذشت...

 سلام دوستای خوبم

شاید خیلیا که از بیرون میان اینجا، براشون عجیب باشه که ترم ما 29 تیر تموم شده. تو این 21 روز هرکی رو میدیدیم می گفت چیکار می کنی؟

 می گفتم امتحانا که تموم شد ولی عملیات داریم هر روز میریم گاوداری و مرغداری و ...

-ینی کا آموزیه؟

-کاآموزی که نه ولی یه جورایی میشه گفت آشنایی با رشتمونه

-آها..... موفق باشی

این 13روز عملیات هم شد یه تیکه دیگه از خاطرات ما هشتادوهشتی ها؛ خاطره ی  نون و پنیر و گوجه خوردن های قبل از کار و شبیخون زدن به درخت شاتوت، یاد هندونه هایی که میخریدیم می خوردیم بعضی ها هم فداکاری می کردن و فقط مغز هندونه رو میخوردن چون برای بقیه ضرر داشت یاد هفته ی وسطی که خانوما چند تا شیشه ادکلن رو خودشون خالی کرده بودن تا  بوی گوسفند ندن ولی اثر نمی کرد و بو، کل اتوبوس رو برمی داشت ما هم مسخرشون میکردیم ولی اونا پر رو تر از اون حرفا بودن که ضایع بشن : ) یاد کتاب خوندنای تو راه که کم کم داشت همه گیر میشد، یاد صفا و صمیمیت حاج برات، یاد وقتایی که همه دنبال نیمه ی گمشده مون می گشتیم.... احساساتی نشو بابا منظورم لنگه چکمه  بود : ) .حیف که دیگه تا اول مهر نمیشه همه دور هم جمع بشیم ولی امیدوارم تو این ۲ ماه به بهانه های مختلف که یکیش میتونه برگشتن آقای حسن پور از حج باشه همدیگه رو ببینیم.

قربان یکایک شما


پینوشت:

۱.بچه هایی که برای بقیه صبحانه میاوردین(علی. ت علی. ک وحید .ب) ! خیلی باحالین! شما ته مرامین! ایشالا از نون و پنیر های بهشتی نصیبتون بشه دست مهندس مدائنی هم بخاطر هندونه ها درد نکنه

عجیب ولی واقعی

سلام به همه ی دوستای گلم امروز داشتم از قبرستان بقیع برمیگشتم.گفتم از رییس  هتل بپرسم که اینجا اینترنت داره.که بعد از چند دقیقه عربی بلغور کردن موفق شدم از مدینه برای شما همکلاسی ها یه پست معنوی بزارم.البته درسته به من نمیاد پست معنوی بزارم ولی دیگه حالا شده.اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره با اینکه قبلا اومدم ولی الان خیلی فرق داره.یکی از دلایلش فکر کنم اینکه سنم بیشتر شده وخیلی چیزا رو فهمیدم.دیروز برای همتون دعا کردم. اونم از انوع سفارشی.انشاالله قسمت همتون بشه.فعلا خداحافظ

خداحافظ سرویس مجانی!

دیروز که از گاوداری برگشته بودم(حالا خود گاوداری یه داستان جداگانه داره فقط همینقدر بگم که خود من نزدیک بود ۳ مرتبه گلاب به روتون گلاب به روتون بالا بیارم چون زحمت خونه تکونی گاوای تو کلینیک افتاده بود به دوش ما و چند تا دیگه از دوستان چکمه دار!) حالا از عنوان پست دور نشیم کجا بودیم؟ آها از مقصودلو که اومدم بیرون رفتم سر ایستگاه که نیم ساعت منتظر اتوبوس بشینم  وانگهی یه آگهی نظرمو جلب کرد:" قابل توجه همکاران محترم و دانشجویان عزیز از تاریخ ۱۱/۴/۹۰ سرویس دهی در سطح پردیس توسط ون های تاکسی با دریافت مبلغ ۲۰۰ تومان انجام خواهد شد" نمیدونم چرا همون لحظه یاد شورای صنفی افتادم حالا از اینم بگذریم. خلاصه آقا چشمتون روز بد نبینه چون باید زود میرسیدم سازمان مرکزی از ۲۰۰ تومنی نازنین دل کندم و سوار شدم اونجا بود که با خودم گفتم خداحافظ سرویس مجانی... 

  

پینوشت ها:

۱. میگم خوبه اگه کسی از بچه ها حالش رو داشت برای بقیه بنویسه که امروز چیکار کرده (تو گاوداری-گوسفند داری یا مرغ داری)

۲.قضیه ی چکمه از این قراره که امروز ما به حساب خودمون خواستیم تیز بازی در بیاریم فوری مثل این ندیده ها پریدیم چکمه برداریم. حدود ۷-۸ نفرمون چکمه گیرمون اومد و بقیه سرشون بی کلاه موند اما بازم چشمتون روز بد نبینه میدونین چه اتفاقی افتاد؟ به جرم چکمه داشتن محکوم شدیم به تمیز کردن زیر گاوا

۳.حسین جان! منظورم از شورای صنفی شخص تو نبودی. به دل نگیری یه وقت

۴.امیدوارم خداحافظی با سرویس مجانی فقط تا آخر تابستون باشه 

اینا شاخص نمرات درس رفتارشناسیه تازه اونم نوبت صبح

وای به حال بعد از ظهریا

حالا میگین چیکار کنیم؟  اگه باهاش صحبت کنیم ممکنه نظرش عوض بشه؟

پینوشت ها:

۱.دم دکتر وکیلی گرم امروز یه عیدی توپ به هممون داد. به من که ۳ نمره اضافه شد. خدا خیرت بده استاد اینم شاخص جدید:

۲. به عنوان یه نوبت صبحی می خوام اینجا اعلام کنم که در برابر بعد از ظهری ها کم آوردم(علامت سوت زدن)

3.تیتر(خیلی نامردیهههههه : -( ) هم بخاطر لطفی که استاد در حقمون روا داشتن حذف شد 

قشون کشی

سلام همونطور که در جریان هستین اساتید محترم دانشکده ی دامپزشکی (دکاتیر گرام ز.س -  ا.ر - ع.ا) بچه های ما رو مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادن و تا جایی که تونستن ارفاق فرمودند و نمرات ما رو بالا ردکردن. ما هم دیدیم بی انصافی و بی مروتیه که این محبت رو بی پاسخ بزاریم بخاطر همین هم تصمیم بر این شدش که فردا جهت دست بوسی شرفیاب بشیم به حضورشون

 


پینوشت ها:

۱.فقط امیدوارم کار به جاهای باریک نکشه 

۲.هرکی نمرش رو ندیده بره اتاق دکتر ابویسانی بگیره چون برگه ای که نمرات توش نوشته شده بود رو بچه های عصبانی گرفتن پاره پاره کردن

غصه نخور...

غورباقه پایینی:امتحان طرحمو خراب کردم خیلی ناراحتم میگی چیکار کنم؟!

غورباقه بالایی:تا رفیقی مثل من داری غصه نخور همه چی حل میشه بابا دنیا همش دو روزه

عکس از عصر ایران