امروز با هزار امید و آرزو و کلی شوق ذوق رفتیم سر ایستگاه اتوبوس وایستادیم تا بعد 3 ماه بیچارگی و بدبختی کشیدن یه بار مجانی جا به جا بشیم.
توی دل من:
آخ جون اتوبوس آخ جوون دیگه نمی خواد پول بدیم. دوران فلاکت به پایان رسید
.
بعدشم چند تا بشکن آروم زدم.
بله به به اتوبوس هم که اومد بریم از در عقب سوار شیم
.
اِ اِ اِ چرا در عقبشو وا نمی کنه؟
خب اشکال نداره میریم در جلو. اِ اِ اِ راننده چرا داره به من این شکلی نگاه می کنه
(البته حالتش مظلومانه بود) خب هیچی نشده مسئله ی خاصی نیست. جلوی دانشکده از در عقب پیاده شدم. دیدم اون طرف یه پارچه زده نوشته محل فروش و شارژ من کارت
.
دوباره توی دل من:
-ینی چی؟ مگه اینجا جای من کارت شارژ کردنه؟ نکنه اینا می خوان از ما پول بگیرن
یه صدای دیگه تو دل من:نه بابا
-پس چرا دارن کارت میفروشن و شارژ می کنن؟
-لابد برای رفاه بچه ها دارن این کارو می کنن آخه می دونی؟ این صف های من کارت بیرون خیلی شلوغه اینا با خودشون گفتن بچه ها یه وقت اذیت نشن و وقتشون گرفته نشه.
-آها.... آخِی خدا خیرشون بده چه آدمای خوبی هستن
حالا بریم از نزدیک نیگا کنیم ببینیم چه خبره.(از اینجا به بعدش دیگه هیچ طنزی توی کار نیست)
چشمم افتاد به یه اطلاعیه که همه از محتواش خبر دارین. همه ی خوشحالی های چند دقیقه پیشم دود شد رفت هوا. خیلی عصبی شدم. اتوبوس دوباره اومد. در عقب بسته بود همه باید با راننده چشم تو چشم می شدن.نمی خواستم کارت بزنم خود راننده هم به کسی چیزی نمی گفت ظاهرا بهش گفته بودن این روزای اول مثل بعضی از راننده های داخل شهر، توحش به خرج نده آخه ناسلامتی اینا دانشجو هستن دیگه باید باهاشون محترمانه رفتار کرد. موقع پیاده شدن طوری که راننده و چند نفر دیگه بفهمن گفتم:"سرویس مجانیه" ولی برای اینکه به قانون احترام گذاشته باشم کارتمو زدم. 100 تومن ازش کم شد؛ مقدار پولی که توی یه مسیر نیم ساعته ازم کم می شد رو تو یه مسیر 6 دقیقه ای پرداخت کردم. جالبه واقعا. تو راه برگشت به خونه یه نوشته جالب که به سقف اتوبوس نصب شده بود تونست یه خورده آرومم کنه:
خداوند صبر را وسیله ی آزمایش و دریافت اجر قرار داده است.
پینوشت:
1.بوووووووووووووق (این پینوشت نیز مانند عنوان به دلیل وجود الفاط رکیک سانسور شد)