سلام دوستان . خوش حالم که وبلاگ داره کم کم دوباره جوون میگیره و ناراحتم که بعضی ها می خوان جوونش رو بگیرن . من میخواستم چیز دیگه ای بنویسم . اما از ترس سانسور های محمد رضا و بی جنبگی همون بعضی ها تصمیم گرفتم فقط یه شعر از فروغ بنویسم در جواب مطالب جاهلانه ای که با ادباتی جاهلانه تر نوشته میشه . اول می خوام ۲ تا توصیه به حسن پور و حسن پور ها بکنم و بعد هم شعر رو می نویسم :
۱- دوست عزیزم . آقای مهندس حسن پور . قبلا هم گفتم . باز هم می گم . سعی کن ادبیاتت رو جوری کنی که بشه بهش گفت ادبیات یک دانشجو یا حد اقل ادبیات یک مرد ۲۰ ۲۱ ساله یا کم کمش دیگه ادبیات یک انسان . جوری ننویس که تفرقه ایجاد کنی . چون اون موقعه است که ممکنه دوستات با کارای تو به یاد کارای منافق ها بی افتن .
۲- من نمی دونم تو و هم جبهه ای هات چه اصراری دارین امام خامنه ای و امام خمینی رو برای خودتون انحصاری کنین ؟ این دو بزرگوار امام ما هم هستن و ما هم چشم امیدمون به ایشونه و فرمانبردار ایشون هستیم . پس لا اقل تو سعی نکن امام رو واسه خودتون انحصاری کنی .
اما شعر زیبای فروغ فرخزاد با نام : پاسخ
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند / گرچه به ساحل لطفش ره نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش / پنهان ز چشم خدا می نخورده ایم
پیشانی گر ز داغ مهر گناهی سیه شود / بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن به که زیر لب / بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع / بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید او که به لطف و صفای خویش / گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ی ما را ز لب نشست / کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست / بر موج حادثه تنها نشسته ایم
این عشق که در سینه ما شعله می کشد / گر در دامن شیخ او فتاده بود
دیگر به ما که سوختیم از شراب عشق / نام گناهکاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا بگوییند مردمان / در گوش هم حکایت عشق مدام ما
(( هر گز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما ))