از سری خاطرات امدادگری ( خاطره شماره صفر+یک )
نمیدونم این داستان رو چطوری شروع کنم چون هنوز
این داستان من تموم نشده ...
قسمت اول :
فکر نکنم تا حالا به شما گفته باشم امداد رو از
کی شروع کردم .
من امداد رو از سوم راهنمایی شروع کردم .
کوچکترین عضو امداد تو اون زمان چون هر کی می آمد امداد و نجات حداقل سوم دبیرستان
بود . تو مدت دو سال دوره های اصلی امداد و نجات رو رفتم و برای اینکه مسئول امداد
ما فرد دلسوز و با تجربه ای بود، کار های عملی رو اونقدر با ما کار کرد که مهارت
بالایی پیدا کردیم . یادم میاد اول دبیرستان که بودم تو مسابقات شهری و استانی
مقام آوردم و برای مسابقات کشوری به بندر انزلی رفتم .
همیشه مغرورانه همه جا می گفتم که تا حالاکسی
زیر دستای من کشته نشده حتی یک نفر زیر دستای من کشته نشده (برخلاف سایر امدادگران
که ...) خیلی به خودم مغرور شده بودم...
بگذریم چی میخواستم بگم ولی چی گفتم...
دوره دوم امداد گریمون شامل قسمت های زیادی بود
( امداد عمومی ، امداد کوهستان ، امداد جاده ای ، امداد آوار ، امداد سیلاب و
نهایتا یک هفته بیمارستان )
مسئول امداد ما همونطور که گفتم فرد دلسوز و
باتجربه و پرکاری بود ، با بیمارستان صحبت کرده بود که ما به مدت 2 هفته در آنجا
کار کنیم ( با هزار ریسکی که واسش داشت چون فقط یک هفته ما بیمه داشتیم )
این خاطره ای که میخوام تعریف کنم تو همون مدت
ها اتفاق افتاد . تو همون دو هفته ای که تو بیمارستان بودم...
حدود یک هفته ای از بیمارستان رفتنم می گذشت .
در یکی از همون روزها دختری از یک خانواده مسافر رو آوردند .
اونا تصادف کرده بودند ، پدر و مادر با بستن کمربند فقط کمی زخمی شده
بودند ولی دخترشون زیاد آسیب دیده بود .
تو بیمارستان از خونریزی زیاد ایست قلبی کرد که
خوشبختانه با درایت پزشکان به زندگی برگشت . او را به بخش و به یک اتاق خصوصی
منتقل کردند.
از آن روز من فقط به اتاق او میرفتم و با او ،
پدر و مادرش صحبت میکردم و در ضمن همه کارهایش را خودم انجام میدادم (کارهایی چون
سرم عوض کردن ، فشار خون ، دما و...) . وارد جزئیات بیشتر نمیشم .
اون روز صبح داشتم میرفتم بیمارستان و به این
فکر میکردم که فردا روز آخر بیمارستانه. از یه طرف خوشحال بودم و از طرفی ناراحت. خوشحال
به خاطر رفتن از فضای اون بیمارستان و
ناراحت از ....
رفتم تو رختکن بیمارستان و کاورم رو پوشیدم. هیچ
وقت اون روز رو یادم نمیره .
تو سالن قدم میزدم و به سمت اتاق مذکور میرفتم
که ناگهان پرستار دوید بیرون و داد زد: دکتر ، دکتر... مریض حالش بد شده .
با خودم گفتم این ممکن نیست... ترسیده بودم ،
عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود.
دویدم و اونی که فکرش رو میکردم رو با چشام دیدم
. شوکه شده بودم که دکتر داد زد چرا اونجا واستادی بیا کمک .
قلبش خیلی نامنظم میزد . پرستار تراشه گذاشت و
به دستگاه وصل کرد . من شروع کردم به ماساژ قلبی دادن تا ریتم قلبش درست بشه.
من و پرستار و دکتر جامون رو عوض میکردیم و
ماساژ قلبی میدادیم . زمان رو حس نمیکردم. نوبت من بود و من داشتم ماساژ قلبی
میدادم که دکتر گفت دیگه برنمیگرده.... دیگه بیخودی تلاش نکنین . داد زدم گفتم :
نه برمیگرده ، تا حالا هیچکس زیر دستای من کشته نشده . میترا برمیگرده....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:58 توسط مسعود آذرخش
|