دلتنگی

سلام دوستان. خواهر و برادر های گلم.خوبید؟؟اوضاع بر وفق مراده؟؟

بعد از مدت ها گفتم یه سری به وبلاگ داما88 بزنم. یه دفعه رفتم تو حالو هوای دانشگاه و بچه ها.کنجکاو شدم ببینم هر کدوم از بچه ها الان دارن چیکار میکنن.تصمیم گرفتم یه پست بزارم و از تمام بچه های گل ورودی علوم دام 88 بخوام نظر بدن و بگن الان کجاهستن؟ تو چه مرحله ای از زندگی هستن.ازدواج کردن . ارشد قبول شدن......


پس لطف کنین اعلام حضور کنید. 


دوست همیشگی شما یونس حسن پور

صندلی داغ!!!!؟؟؟؟؟

صندلی داغ!!!!

خوب دیگه نوبتی هم باشه..نوبته؟؟؟


نماینده ترین


مدیر وبلاگ ترین

فضول ترین 

خشن ترین 

شایعه پرداز ترین

و....


جناب مهندس محمد رضا خدامی

از امروز به مدت  10 روز فرصت دارید هرچی سوال از این موجود خبیث دارید بپرسید.

(محمد رضا که گور میگرفتی همه عمر 
دیدی که چگونه گور محمدرضا گرفت)

بشتابید .....؟!(عکس بچگی)

سلام

سلام


جواب مسابقه پسر بامزه و مظلوم و سربه زیر کلاس یعنی اقای علی تزده بود.(لازم به ذکر است که جایزه به هیچ وجه به اقای خدامی تعلق نمیگیره)


ممنون از کسایی که تو مسابقه شرکت کردن.



ترین های واقعی کلاس

سلام.

نماز روزه هاتون قبول . عزاداریهاتونم انشاالله مورد قبول واقع شه.خب دوستان گفتن ترین های واقعی رم مشخص کنید . ماهم گفتیم چشم.یه هفته پیش قرار شد این کار رو انجام بدم که وقت نشد. دعا یادتون نره.

خوش تیپ ترین::سرکار خانم ایت الهی

بامعرفت ترین:سرکار خانم قهاری

نامردترین:جناب اقای حسن پور(دوستان لطف داشتن)

درس خون ترین: سرکار خانم ازغندی

بی خیال ترین:سرکار خانم مهندس گرشاسبی(قابل توجه بعضی ها)

خالی بندترین:جناب اقای کاظمی

پیله ترین:جناب اقای خدامی

مهربون ترین:سرکار خانم قهاری

خوش برخوردترین:جناب اقای حسن پور

خشن ترین:سرکار خانم رحمانیان(با رای قاطع دوستان)

مرموزترین:سرکار خانم مهندس گرشاسبی

مغرورترین:سرکار خانم ایت الهی و سرکار خانم مهندس گرشاسبی

خاکی ترین:جناب اقای بابایی

زبون باز ترین:جناب اقای کاشفی

الاف ترین:گروه دمکرات

زیر اب زن ترین:جناب اقای بابایی

مظلوم ترین:سرکار خانم گنج ابادی و جناب اقای مرادی نژاد بجستانی

خوشگل ترین:تمام دخترای کلاس!!!!!

پرحرف ترین:جناب اقای کاشفی(با رای قاطع دوستان)

پولدارترین:سرکار خانم ایت الهی و جناب اقای حسن پور (البته اینو قبول ندارم)

با کلاس ترین:سرکار خانم حریرساز و سرکار خانم مهندس گرشاسبی(همی کلاس این دو تا منو کشته)

جذاب ترین:پر رو میشه بگم!!!!

انعطاف پذیر ترین:سرکار خانم مظفری

ضدحال ترین:جناب اقای کاشفی

ورزشکارترین:سرکار خانم ایت اللهی

دیوونه ترین:جناب اقای بابایی

ارمانی ترین:جناب اقای خدامی(با رای قاطع)

تخیلی ترین:جناب اقای بابایی

دودره باز ترین:جناب اقای ذاکر

شکموترین:جناب اقای کاشفی و جناب اقای رضوی املی

خوش لباس ترین:جناب اقای حسن پور (با رای قاطع دوستان)

یکنواخت ترین:جناب اقای مرادی نژاد بجستانی بزرگ

ادامه دارد.............

 

 

 

 

 

 

ترین های کلاس(قسمت دوم)

-سلام.                                                                                                                               بنا به پیشنهاد مکرر دوستان قرار شد قسمت ترین های کلاس رو تا جایی که امکانش هس ادامه بدیم.فقط خواهشا یه کم جنبه داشته باشید و اگر اسم کسی هم نوشته میشه ناراحت نشه دیگه.مرسی.

۱ـخوش تیپ ترین
2-بامعرفت ترین
3- نامردترین
4- درس خون ترین
5-بی خیال ترین
6- خالی بند ترین
7-پیله ترین
8- مهربون ترین
9- خوش برخوردترین
10- خشن ترین
11-مرموزترین
12-مغرورترین
13- خاکی ترین
14- زبون باز ترین
15- الاف ترین(از همه مهتر بود)
16- زير آب زن ترين

1۷- مظلومترین
۱۸-خشگلترين

۱۹-پرحرفترين

۲۰-پولدارترين

۲۱ـبا کلاس ترین

۲۲ـجذاب ترین

۲۳ـانعطاف پذیزتزین

۲۴ـضدحال ترین

۲۵ـورزشکارترین

۲۶ـ دیوونه ترین

۲۷ـارمانی ترین

۲۸ ـتخیلی ترین

۲۹ ـ دودره باز ترین

۳۰ ـ شکموترین

۳۱ ـ خوش لباس ترین

۳۲ـ یکنواخت ترین

فقط اسم بنویسن خوب میشه

شاید خواندنی!!!!!

سلام دوستان این چند وقته از وبلاگ دور بودم نظرات و انتقادات دوستانو الان دیدم.اول اینکه از تک تک دوستان تشکر میکنم.قفط به نظره بنده همیشه این امکان وجود نداره که ادم رو یک موضوع خاص متمرکز بشه.و همیشه باید جایگاه تنوع و عدم یکنواختی و در جازدن رو تو کارها حفظ کنیم.و در صدد حذف تنوع نباشیم.و اگر بخواهیم فقط مطلب علمی رو مد نظر داشته باشیم که به نظر من کار اشتباهیه.و همون طور. که همه مطلعیم هر متنی مخاطب خاص خودشو داره.و نمیتونیم به افراد اجبار کنیم که که فقط و فقط مطلب علمی مطالعه کنن.یا...منم قصد توهین به فرد خاصی رو نداشتم.و با توجه به اینکه مطالبی که معمولا نوشتم عنوان طنز رو باخودش حمل میکرده تو وبلاگ نوشتم.بازم دوستان اگر شما بخواین دیگه تو وبلاگ فعالیت نکنم.من با جان و دل میپذیرم.من ادم منطقی هستم.و خیلی راحت این موضوغات برای بنده تعریف شده و تا حدودی هضم شده .به اقای مهندش دهقان هم خوش امد گویی میگم.بنده یه شخصه که واقعا خوشنودم که ایشون قراره بیاد تو وبلاگ به عنوان عضو افتخاری .فعالیت کنن تا ما از تجارب ارزشمند و نقطه نظرات مفیدشون بهره کافی رو ببریم وشرمنده این بزرگوار نشیم.در پایان هم میخواستم به همه ی دوستان بگم.یکم بیایم دیده مونو بازتر کنیم .و با یه نگاه افراطی به همه چی نگاه نکتیم.دنیا و همه ی ما بزرگتر از اونی هستیم که الان داریم فکر میکتیم.پس کمی ....


نماز و روزه همتون قبول باشه.





تفاوت گفتاری پسر و دختر در پای تلفن و بعد از آن


گفتگوی دو دختر پای تلفن: سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم... می بینمت خوشگلم... بوس بوس بوس
 
گفتگوی دو پسر پای تلفن: بنال... بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه
 
بیفت دیگه کره خر
 
 
بعد از قطع کردن تلفن :
 
دخترها: واه واه واه !!! دختره ایکبیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از
 
دماغ فیل افتاده حالمو بهم زد
 
 
 
پسرها: بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

کل کل پسر دخترا!!!

 

دوستان عزيز قبل از اين كه اين پستو بخونين مي خوام از خانم ها و آقايون 

عزيز پوزش بخوام و بگم كه به خودتون نگيريد.فقط از جنبه ي طنز بودن اين

 مطلب رو بخونين.


×××(((((خواهشنا باز مطلب الكي ننويسين.من از همه معذرت خواهي كردم.))))×××




قدرت دید خانوم ها: یک تار مو رو روی کت شوهراشون میبینن 


و یک تیر چراغ برق رو هنگام رانندگی نمیبینن... 

****************************************************************************************************
گر پسری کشته شود 

دختری ترشیده شود 

گر پسران کشته شوند 

کل جهان لیته شود 

گر بمیرد دختری 

بر قبر او روید گلی 

گر بمیرند دختران 

دنیا گلستان میشود 

****************************************************************************************** 

بیشتر مرد ها دو ارزوی بزرگ دارن 
اول داشتن خونه 

دوم داشتن ماشین برای فرار از خونه 

***************************************************************************************** 

کابینه زندگی مشترک........... 

زن = وزیر سلب اسایش 

شوهر =وزیر کار 

مادر زن=وزیر جنگ 

مادر شوهر=وزیر اغتشاشات 

خواهر زن=جاسوس دو جانبه 

خواهر شوهر=وزیر اطلاعات و بازرسی 

پدر زن=وزیر ارشاد 

پدر شوهر= رئیس تشخیص مصلحت 

*************************************************************************************** 

در پی کاهش جمعیت پسران نسبت به دختران.. 
در خیابان.. 

دختر: جووون جیگرتو بخورم 

پسر: ایشششش گمشو 

دختر: شماره بدم زنگ میزنی؟؟؟ 

پسر: واه واه مگه خودت برادر و پدر نداری.واسه چی مزاحم پسر مردم میشی 

**************************************************************************************** 

بچه به مامان میگه : شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟؟؟؟ 

مامان: یعنی یه خری مثل بابات 

*************************************************************************************** 

اگر دیدی مردی در ماشین رو برای خانومش باز کرد 

مطمئن باش یا ماشین نو بود یا خانوم 

**************************************************************************************** 

گفت زنی به همسرش روزی 

من بمیرم چگونه خواهی زیست 

گفت از چند و چون ان بگذر 

تو بمیری برای من کافیست 

**************************************************************************************** 

دختره به پسره میگه اگه بوسم کنی 

واسه همیشه برای تو میمونم... 

پسره میگه ممنونم از هشداری که بهم دادی 

*************************************************************************************** 

دخترا با هزار تا ارزو با یه پسر دوست میشن 

و پسرا با یه ارزو با هزار تا دختر دوست میشن 

***************************************************************************************

قابل توجه دختران بی شوهر؟؟؟؟؟

خوب واقعیت تلخه دیگهههههههههه!!!!!!!

یه خاطره جالب

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت، یه بار دخترا تصمیم میگیرن با اولین تیکه ایی که استاد انداخت برند بیرون. قضیه به گوش استاده میرسه ، جلسه بعد یه کم دیر میاد سر کلاس، میگه از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده، رفتم جلو پرسیدم، گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن!!! دخترا پا میشن برن بیرون، استاده میگه کجا میرید بابا، تا ساعت نه بود، وقتش تموووووووووووم شد.
__._,_.___

یه خبر خیلی عجیب؟؟؟؟

امروز داشتم خبر هارو میخوندم .یه مطلب جالب دیدم گفتم برای شما هم بزارم ببینین.

هنوز هم بخشش وجود داره!!!!!!!نظرتونو در مورد این مطلب بنویسین که اگه جای اون دختر طفلک بودین چه تصمیمی میگرفتین؟؟؟؟؟؟؟؟

آمنه بهرامی قربانی پرونده اسید پاشی صبح امروز در آستانه اجرای حکم قصاص مجرم را بخشید.

 

به گزارش واحد مرکزی خبر ، با درخواست آمنه بهرامی ، "قربانی اسیدپاشی سال 1383 " برای قصاص، مجید در دادگاه به قصاص محکوم شد و قرار بود این حکم امروز اجرا شود که آمنه در آخرین لحظات از حق خود گذشت.

این حکم چند ماه قبل به علت فراهم نشدن تمهیدات پزشکی به تأخیر افتاد.

مجید، مجرم این پرونده 7 سال پیش پس از خواستگاری از آمنه بهرامی و دریافت پاسخ منفی با پاشیدن اسید به صورت آمنه، وی را برای همیشه نابینا و صدمات جبران ناپذیری به صورت آمنه وارد کرد.

آمنه بهرامی از سال 83 در خارج از کشور تحت درمان است که تاکنون 19 عمل جراحی چشم و صورت را انجام داده است.

مجید متولد 1360 با آمنه در دانشگاه هم رشته بودند

یه مطلب جالب


خدا خر را آفرید و به اوگفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا!من می خواهم خر باشم،
اما پنجاه سال برای خری همچون من
عمری طولانی است.پس کاری کن فقط
بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی
خر را برآورده کرد
خدا سگ را آفرید و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهی
بود و بهترین دوست و وفادارترین
یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که
به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی
بود.

سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا!سی سال زندگی عمری
طولانی است.کاری کن من فقط پانزده
سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را
برآورد...
خدا میمون را آفرید و به او گفت:
و تو از این سو به آن سو و از
این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و
برای سرگرم کردن دیگران کارهای
جالب انجام خواهی داد و بیست سال
عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.

میمون به خداوند پاسخ داد:
بیست سال عمری طولانی است، من
می خواهم ده سال عمر کنم.و خداوند
آرزوی میمون را برآورده
کرد.





و

....

...

..

.

سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:
تو انسان هستی.تنها
مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره
زمین.تو می توانی از هوش خودت
استفاده کنی و سروری همه موجودات
را برعهده بگیری و بر تمام جهان
تسلط داشته باشی.و تو بیست سال عمر
خواهی کرد.

انسان گفت:سرورم!گرچه من
دوست دارم انسان باشم، اما بیست
سال مدت کمی برای زندگی است.آن سی
سالی که خر نخواست ، آن پانزده
سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که
میمون نخواست زندگی کند، به من
بده.

و


خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...

و

....
از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست
سال مثل انسان زندگی می کند
پس از آن،ازدواج می کند و سی سال
مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می
کند ، و مثل خر بار می
برد
و
پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند،
پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در
آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و
هرچه به او بدهند می
خورد...!!!

و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون
زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به
خانه آن دخترش می رود و سعی می کند
مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند...!!

یه غریبه

سلام دوستان.

خوبین.امروز که دیگه کلاستون تموم شد وراحت شدین.خوش به حالتون.چون معلوم نیس سر منه بیچاره با نیومدن کلاسا چی بیاد.حتما همتون خوبی خسته شدین؟؟تک تکتون خسته نباشین!!!!!! ...الان ساعت۷:۳۵ دقیقه به وقته عربستان هست که من این پست رو میزارم.این سفرم با همه زیباییا و سختی هاش تموم شد.البته همش خاطره بود و خاطره میشه و خاطره خواهد شد.امشب ساعت ۱۱ به وقت اینجا باید مکه رو ترک کنیم.خیلی زود تموم شد.تصورشم سخته.راستی راستی دیروز برای تک تکتون تاکید میکنم تک تکتون زیر ناودون طلا نماز خوندم.البته برای بعضی ها و کسایی که کامنت گذاشتن بیشتر بوده..ولی مطمئن باشین که برای تک تکتون دعا ونماز انجام شد.یه چیز جالب هرجای مکه بری اون ستونی که عرب ها درست کردن که یه ساعت بزرگ داره دیده میشه.خیلی بزرگه.بین مسلمانا معروفه به ستون شیطان.میگن تو یه روزی تو سال ۲۰۱۲ سایه میندازه رو کعبه.که این خیلی خطرناکه!!!.نمیدونم امشب چه جوری باید از اینجا دل کند.خیلی سخته و تا نیای اینجا و تو این شرایط قرار نگیری درکش سخته..وتوصیفشم که هیچی.اینجا همه یک رنگن.حالا یکم سیاسیشم کنیم.تا یه عرب یا ترک یا افریقایی میبینی و میفهمن ایرانی هستی.میگن احمدی نژاد...بیخیال به من وتو چه!!!!!خب دیگه این اخرین پستم از مکه و کنار خونه خداست.دسته همتون مرسی.خب دیگه زیادی صحبت کردم..این پستا هم خاطره میشه میره.اصل خودمونیم.دوستیهامون که میمونه.قدر همدیگه رو بدونیم.خداحافظ

مزاحم همیشگی

سلام دوستان خوبین.ببخشید که یکم دیر اومدم وبلاگ.دست همتون درد نکنه.مخصوصا کسایی  که نظر گذاشته بودن.میخواستم بگم شماها بخواین یانخواین یا منو قبول داشته باشین یا نداشته باشین برای تک تکتون هرجایی که رفتم هم دعا کردم و هم نماز خوندم حالا برای بعضیاتون یکم  سفارشی تر بوده.من همکلاسیهامو هیج جا فراموش نمیکنم.اون شمایین که منو خیلی زود  فراموش میکنین.اقای  رضوی عزیز شما امروز جای من  بودی.خانم مظفری شما هم بودین.شک نکنین .معلومه هیچ کدومتون منو قبول ندارین.چون من امروز که رسیدیم مکه.وبعد از انجام اعمال خودمون تو مکه  که یه روزی محرم بودیم.برای شماها و به نیابت از   تک تکتون یه  طواف  انجام دادم.دعا کردم همتون قسمتتون بشه.تادیروز که مدینه بودم.زیاد  حالیم نبود ولی وقتی داشتیم میرفتیم یادم اومد چه جایی بودم .جایی که پیامبر قدم برداشته.نفس کشیده.و حیف.البته تا جایی که تونستم بهره بردم.ولی خداکنه خدا از بنده گناهکارش قبول کنه.ااز اینجا هم که چی بگم.نمیتونم توصیفش کنم.فقط  اینو میگم که ادم خودشو و خود واقعیشو پیدا میکنه.شدم مثه این گزارشگرایی که صدا وسیما میفرسته مکه تا گزارش لحظه به لحظه میدن!!!!!!فقط یه خواسته از همتون دارم که شما هم برام دعا کنین.چون خدا صدای همه رو میشنوه و فرقی نداره که دور باشی یا نزدیک.مرسی.شرمنده یکم زیادی صحبت کردم.ولی قول میدم قسمت  همتون میشه.راستی من یکم یا دوم میام مشهد ولی حیف که کلاسا تمام شده ونیستین.خیلی دلم براتون تنگ شده و میخواستم ببینمتون.ولی انگار نمیشه. اگرم بگم بیاین دور هم جمع بشیم طبق معمول یه تعداد محدودی میان که اونا هم لطف دارن.بیخیال زیاد مهم نیس.باز میام. فعلا خداحافظ

عجیب ولی واقعی

سلام به همه ی دوستای گلم امروز داشتم از قبرستان بقیع برمیگشتم.گفتم از رییس  هتل بپرسم که اینجا اینترنت داره.که بعد از چند دقیقه عربی بلغور کردن موفق شدم از مدینه برای شما همکلاسی ها یه پست معنوی بزارم.البته درسته به من نمیاد پست معنوی بزارم ولی دیگه حالا شده.اینجا یه حال و هوای دیگه ای داره با اینکه قبلا اومدم ولی الان خیلی فرق داره.یکی از دلایلش فکر کنم اینکه سنم بیشتر شده وخیلی چیزا رو فهمیدم.دیروز برای همتون دعا کردم. اونم از انوع سفارشی.انشاالله قسمت همتون بشه.فعلا خداحافظ

!!!!!

سللام

منتظر دو تا پست جنجالی جنجالی باشین!!!!!!!!

دوست احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهد زدود

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟
 
پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد
 
و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد…
 
اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد
 
و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد…
 
اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد .......
ادامه نوشته

لبخند صورتی

حرف دل خودم!!!!!

اطراف ما را گرگهایی در پوستین میش پوشانده اند و در حالی که لبخند بر لب دارند خنجر خود را در پشت سر خویش تیز می کنند. و این است حقیقت زندگی ما که یا باید بدان عادت کرد یا فرار.

آدمها به دلایل گوناگون، چهره خود را زیر نقابی پنهان می کنند. بندرت به آدمی برمی خوری که برهنگی روحش، در سیمایش نمایان باشد. نقاب ها آدم را یک شکل می سازد. در حالی که هر فرد آدمی، به تنهایی، دنیایی تماشایی ست. هر اندازه که جامعه از موهبت آزادی برخوردار باشد، نیاز آدمها به نقاب ها کمتر است. پوشیدن نقاب ها، معلول ترس است؛ ترس از هویدا ساختن آنچه که واقعا هستی.

تو واقعیت هستی خویش را با نقاب می پوشانی. آنگاه، نه واقعیت تو، بلکه نقاب تو و خویشتن دروغین تو، به جای تو زندگی می کند.در وجود هر کدام از آدمها، یک هنرمند خانه دارد. این هنرمند، با آدمها به دنیا می آید، اما زندانی می شود. کلید قفل بسته این زندان به دست خود انسان است. باید در را به روی هنرمند زندانی درون گشود.

انسان راستین بی نقاب را باید تجربه کرد. باید او را زیست. او را نمی توان توصیف کرد. چنین انسانی، خویشتن  خویشتن ماست، نفخه ای ست از خداوند، پاره ای ست از هستی.

چگونه می توان نقاب را از چهره راستین خود برداشت؟ برداشتن نقاب، روش ویژه ای نمی خواهد؛ فقط آن را بردار و زمین بگذار. خودت باش و خودت را آن گونه که هستی، دوست بدار. حتی اگر مجبور باشی برای "خود بودن" بهای سنگینی بپردازی، این بها را بپرداز و خود را بخر.

خودت را از پس نقابت بیرون بیاور و به خود فرصت نفس کشیدن بده. تا کی می خواهی فرصت یکباره عمر را صرف نمایش دادن صورتک هایت کنی؟ " انسان راستین بی نقاب" از دنیا بیزار نیست، بلکه دنیا را به همه وجودش دوست دارد. او فهمی عاشقانه از هستی دارد. او همه چیز را عاشقانه می بیند و می فهمد.

به یاد داشته باش....

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان

باش..

اگر شریف و  درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و درستکار باش.

نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیا

ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت میبینی هر آنچه هست همواره

میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

(کورش کبیر)

من خسته نمیشم چون خدا رو دارم

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟


جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .


تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،


قلب ميزارم که جا بدي،


اشک ميدم که همراهيت کنه،


و مرگ که بدوني برميگردي پيشم.

.......

زندگی را دور بزن و آنگاه که به بالای بلندترین قله ها رسیدی لبخند


خود را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیده اند...

حالا این قلم و این کاغذ هر چی دوست داری بنویس

دختر یا پسر

کامپيوتر دختره يا پسر؟؟؟
مدتها اين بحث داغ بوده که کامپيوتر دختره يا پسر؟ خلاصه رای گيری ميکنن و يه نتايجی به اين شکل به دست مياد .محکوم نکنید بابا آماره ديگه:))

دخترها گفتند کامپيوتر مذکره ! به اين دلايل:
۱- وقتی بهش عادت ميکنيم؛ فکر ميکنيم بدون اون نميتونيم کاری بکنيم .
۲-با اونکه اطلاعات زيادی دارند ؛نادونن!بدون برنامه آماده هیچ کاری نمیکنن!
۳-قراره مشکلات رو حل کنن ؛اما اغلب مشکل خودشونن!
۴-همين که بهشون عادت میکنیم ؛ کاراييشونو از دست ميدن !
۵- نگاه کردن به history شون معمولا باعث ميشه شاخ دربياريم !

پسرها گفتند کامپيوتر مونثه! به اين دلايل:
۱-به غير از خالقشون کسی از منطق درونيشون سر در نمياره!
۲- فهميدن زبونشون مستلزم سالها رنج بردن و تلاش کردنه!
۳-وقتی با هزار زحمت زبونشونو یاد میگیریم تازه میفهمیم یه زبون جدید اومده!
۴-همین که پایبندش بشیم باید همه پولمونو خرج خرید لوازم جانبیش کنیم!!!
۵-دائم باید update شون کنیم وگرنه کاراییشونو از دست میدن!

داستان واقعی

این قصه اشک منو درآورد!حتما حتما بخونید


همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

 

چهره ی خدا

 
 يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟
آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟




تلنگری به مشهدی های کلاسمون(نخ سوزن دخترای کلاس که هویت واقعیشونو از یاد بردن!؟

 
درد دل یه مشهدی
 
 
 
دیشب به دخترم گفتم برو سرکن رو وََردار بیار ...!! دخترم گفت : چی بابا...؟
 

سَرکُن...؟ گفتم بعله ....! بدو بابا...! دخترم گفت سَرکُن چیه دیگه ....! رو

 
به مادرش کردم گفتم هنوز این بچه نمدنه سَرکُن چیه...؟ خانومم گفت ....

چند نکته اموزنده برای دخترها!!!!!!!!!!!!!!


سلام

تو رو خدا ناراحت نشین.این مطلب طنزه.دیگه!!!!!!

ادامه نوشته

مراقب قلبها باشیم

مراقب قلبها باشیم

وقتی تنهاییم دنبال دوست میگردیم

پیداش که کردیم دنبال عیب هاش میگردیم

وقتی که از دست دادیمش

دنبال خاطراتش میگردیم


و باز تنهاییم

هیچ چیز ساده تر از قلب نمیشکنه

ژان پل سارتر


عید می اید

 بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


شاعر : فریدون مشیری



مطلب قشنگ

مطالب قشنگ سوالی را که در پایین مشاهده می کنید یک تست روانشناسی است. متن را با دقت بخوانید. تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند: یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویاهای من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟ چند دقیقه با خود فکر کنید… . . . . . . . . . . . . . . . . و اما پاسخ: آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببیند.

تست جالب



 

 

 

 

آماده ای؟ :13:

 

 برو ادامه ی مطلب...

 

ادامه نوشته

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود....