آقا خرگوشه : )
ساعت حدود 22:20 روز یکشنبه بود که با دوستم داشتیم از پارک ملت بر می گشتیم خونه. جلوی پایانه، یه آقاهه رو دیدم که دو تا جعبه گذاشته جلوش و داخل جعبه ها پر بود از بچه خرگوشا با رنگا و شکلای مختلف؛ سفید چشم قرمز، سیاه و سفید چشم سیاه، قهوه ای چشم سیاه و ... خلاصه ش که خیلی قشنگ و ناز بودن. اولش اصلا قصد خرید نداشتم ولی هرچی بیشتر بهشون نگاه می کردم بیشتر دلم می خواست صاحب یکی از اونا بشم. همونجا ابعاد باغچه مون رو تو ذهنم مجسم کردم؛ دیدم که خیلی کوچیکه و برای جست و خیز خرگوش زیاد مناسب نیست ولی این دلیل نمی شد که از خیرشون بگذرم. با دوستم یه خورده مشورت کردم که بگیرم یا نگیرم بعدش زنگ زدم خونه اجازه بگیرم که با مخالفت شدید مواجه شدم؛ ولی مگه می شد خرگوش به اون نازی ببینی و ازش دل بکنی. یه کدومشون رو که تر و فرز تر بود زیر نظر گرفتم؛ خیلی شیطون بود؛ دائم از رو سر و کله ی بقیه ی خرگوشای تو جعبه بالا و پایین می رفت وقتی چشمم به چشماش افتاد، دیگه نتونستم طاقت بیارم :دی
با دوستم رفتیم از سطل آشغال پشت دکه مطبوعاتی یه جعبه ی مناسب پیدا کردیم. به دوستم گفتم دانشجوی علوم دامی که نتونه یه خرگوش نگه داره به چه دردی می خوره؟!
قیمتش خیلی مناسب بود؛ 4 تومن. بی خیال همه چی شدم و پول رو دادم؛ همون خرگوش شیطونه رو انداختمش توو جعبه و مثل این کسایی که به آرزوشون رسیدن سرمست و خوشحال منتظر اتوبوس وایستادم به دوستم هم تعارف کردم و گفتم اگه اگه دوست داری و می خوای، تو ببرش خونه تون. که قبول نکرد.
ساعت حدود 22:45 وسط اتوبوس بودم و جعبه رو گذاشته بودم روو میله. این آقا خرگوش زبل ما، هی می خواست سرشو بیاره بیرون ببینه تو این دنیا چه خبره ولی من هی فشارش می دادم پایین. مسافرای توو اتوبوس کنجکاو شده بودن ببینن تو جعبه چیه من برای دو – سه نفرشون در جعبه رو باز کردم؛ وقتی دیدنش همه گفتن آخیییییی چقده نازه منم می گفتم قابل شما رو نداره یکی شون گفت اگه ببرمش خونه مون، خواهرم بهش انس می گیره بعد اگه یه وقتی این خرگوشه بیفته بمیره خواهرم از غصه دق می کنه بخاطر همین نمی برمش.
اگه بخوام تا آخرش بنویسم که چی شد و چجوری به اعضای خانواده معرفیش کردم، متن از اینی که هست طولانی تر میشه پس دیگه همین جا روایت رو تموم می کنم.
پینوشت ها:
1. هدفم از خریدن خرگوش این بود که به عنوان یه دانشجوی علوم دامی ارتباطم با حیوانات بیشتر بشه.
2. چند تا عکس دیگه هم ازش گرفتم که در آینده ای نزدیک پایین همین مطلب براتون میزارم.
3. بازم می گم اولین برگ از دفترچه خاطرات شد مال خودم و خیلی از این بابت خوشحالم. البته آقای حسن پور و آذرخش زودتر از من خاطره نوشته بودن ولی این، اولین خاطره پس از راه اندازی دفترچه خاطرات محسوب میشه.