من و پرستار و دکتر جامون رو عوض میکردیم و ماساژ قلبی میدادیم . زمان رو حس نمیکردم. نوبت من بود و من داشتم ماساژ قلبی میدادم که دکتر گفت دیگه برنمیگرده.... دیگه بیخودی تلاش نکنین . داد زدم گفتم : نه برمیگرده ، تا حالا هیچکس زیر دستای من کشته نشده . میترا برمیگرده....

قسمت دوم :

اشک از چشام میریخت ، نگاه صورتش کردم ولی اشک اجازه نمیداد صورتش رو درست ببینم . دکتر به پرستار گفت : ولش کن ، بزار ادامه بده خودش میفهمه دیگه نمیشه کاری کرد .

زمان رو حس نمیکردم فقط ماساژ میدادم . سرم گیج میرفت ، دست و پام شل شده بود . نگاهش کردم ، انگار دیگه اشکام مزاحمم نبود . دیدم داره به من لبخند میزنه که افتادم و بیهوش شدم . وقتی بهوش آمدم دیدم روی تخت بیمارستانم و به من سرم وصل شده .

مادرش کنار تخت من بود . نگاش کردم و با نگام پرسیدم چی شد؟ اشک از چشماش فرو ریخت و با نگاهش گفت : تمام شد .

داشتم دیوانه میشدم ، اشک چشمم تمامی نداشت . مادرش را بردن تا من کمی آرام شوم .

سرم که تمام شد به خانه رفتم و به هیچ کس هیچ نگفتم.

فردای آن روز به بیمارستان رفتم . به من گفتند: آنها بنا به تشخیص دکتر سریعتر رفتن که تو آنها را نبینی....

برگشتم و با خودم عهد بستم دیگر سراغ امداد و هلال احمر نروم.

تابستون اون سال تموم شد و من پا در هلال احمر نذاشتم. هر چه برادرم (او هم امدادگر است) و آقای هاجری (مسئول امدادم) اصرار کردند که به پست امداد بروم ، قبول نکردم و به هیچ کس هیچ از رازم نگفتم.

مدت ها گذشت ، یادم میاد ماه رمضان بود و سریال " او یک فرشته بود " رو پخش میکرد. در پایان سریال نقش اول فیلم فهمید که غرور او باعث ورود شیطان به زندکیش و این بدبختی شده.

با خودم گفتم آیا دلیل زمین خوردن و شکستن من " غرور " بوده؟

اگر من مغرور بودم ، چرا میترا باید کشته میشد؟

چرا بلایی سر خودم نیامد؟

....

یادم میاد یک روز با یکی از بهترین دوستام بیرون واسه تفریح رفته بودیم. او داشت با یک شی در دهانش بازی میکرد که ناگهان شی در حلق او افتاد و دوستم داشت خفه میشد. هر چه عملیات از امداد میدونستم ، انجام دادم ولی کارساز نبود.

دوستم بیهوش بر زمین افتاد. کسی نبود کمکم کنه، گریه میکردم ، ترسیده بودم ، داشتم دیوانه میشدم.

یعنی این دومین قربانی زیر دستمه؟ باور نمیکردم ، شروع به ادامه کار کردم.

گریه میکردم...

داد زدم : خداااااااا . قبول کردم اگه تو نخوای من هیچ کاری از دستم بر نمیاد. قبول کردم که تو قوی تری . قبول کردم که من مغرور شدم و تو رو فراموش کردم . ولی دوستم رو از من نگیر . نمیخوام دوستم زیر دستام کشته بشه....

خدااااااااااا .

ناگهان شی با یک سرفه از گلوی دوستم درآمد . گریه میکردم ولی اینبار از خوشحالی .

فردای آن روز به هلال احمر برگشتم .

و هنوز این داستان من تموم نشده....