مهمونی تموم شد...

همین الان...

دیگه کم کم باید از سر سفره بلند شیم...

صاحبخونه خیلی ما رو دوست داشت...

هرچی خواستیم ازش، داد بهمون...

ولی میگم ها، سفره ی خدا هنوزم که هنوزه پهنه...

بازم از خدا بهترینا رو می خوام براتون...

بهترینارو...

عید فطر به همه ی همکلاسی های عزیز مبارک


مهمونی شروع شد، همین الان...

همه با همدیگه نشستیم سر سفره...

صاحبخونه خیلی دوست داره مهموناشو...

هرچی بخوایم ازش میده بهمون...

من ازش بهترینا رو می خوام براتون...

بهترینارو

اگر درها برویت بسته شد، دل برمَکن بازآ

دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من

                            به ما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای دل،کلید استجابت را

                             بیا یک لحظه با ما باش، پیداکردنش بامن

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

                                     بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش بامن

اگر درها برویت بسته شد، دل برمَکن بازآ

                                  درِ این خانه دق الباب کن، وا کردنش بامن

به من گو حاجت خودرا، اجابت می کنم آنی

                              طلب کن آنچه می خواهی، محیا کردنش بامن

چوخوردی روزی امروز، مارا شکر نعمت کن

                                        غم فردا مخور، تامین فردا کردنش بامن

اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت

                                 تو، توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من

2 روز پیش رفته بودم امور دانشجویی دیدم زیر شیشه ی یکی از میزا این شعرو نوشتن

به مناسبت تولد فرید



زندگی شاید

زندگی یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه یك پنجره می خوانند

26 فروردین سالروز تولد فرید لاهیجانی گرامی باد

قسمتی از شعر تولدی دیگر
فروغ فرخزاد

دعا كرد براي آنها كه دوستش ندارند

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…

ادامه نوشته

لازم است گاهی...

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!

 

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

 

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

 

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

 

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

 

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

 

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

 

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را داشت ...؟!   

 

  

 زیبائی در فراتر رفتن از روزمره‌ گی‌هاست... 

 

بعد از مدت ها داستان کوتاه

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است... به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است ، آزمایش ساده ای وجود دارد... این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
ادامه نوشته

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

   ...پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
 
سنگ‌پشت تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت... .
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

عرفان نظرآهاري

sms

دل بستن مانند پرتاب سنگی در اقیانوس و دل کندن مثل پیدا کردن همان سنگ است.

 




به نظر شما این جمله تا چه حد صحیحه؟

زلیخا عشق نمی داند

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت: رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!



عرفان نظر آهاری

کدام لیلی راانتخاب می کنید؟؟


خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي .
خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نو
عي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول می کشد

عشق و نفرت

آنجا که نفرت هست، عشق هم هست. فقط کافی است از میان این دو

یکی را انتخاب کنیم

(تیلیچ)

از سری خاطرات امدادگری ( خاطره شماره صفر )

یک مدت آقای خدامی ازم می خواست ، خاطرات امداد گریم رو تو وبلاگ بنویسم چون باعث میشد پست ها یه مقداری از حالت کپی پیستی در بیاد منم بهش میگفتم : محمد جان نمیشه سوانح رو توصیف کرد و تو وبلاگ نوشت ، چون باعث ناراحتی بقیه میشه. دیروز یاد یکی از خاطراتی که مرتبط با امداد گریم هست ، افتادم. گفتم واستون بنویسم شاید خوشتون بیاد . امیدوارم همه نظراتشون رو بگن و من رو از راهنمایشون بی نصیب نزارن.
ادامه نوشته

دوست احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهد زدود

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟
 
پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد
 
و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد…
 
اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد
 
و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد…
 
اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد .......
ادامه نوشته

من از تو تو از من

گفتم خدایا از همه دلگیرم. گفت حتی از من؟ گفتم نگران روزیم. گفت آن با من! گفتم خیلی تنهایم. گفت تنها تر از من؟ گفتم درون قلبم خالیست. گفت پرش کن از عشق من! گفتم دست نیاز دارم. گفت بگیر دست من! گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟ گفت با یاد من! گفتم با این همه مشکل چه کنم؟ گفت توکل کن به من! گفتم هیچ کس کنارم نمانده! گفت به جز من! گفتم خدایا چرا اینقدر می گویی من! گفت چون از تو هستم و تو از من!

تقدیم به نرگس عزیزم

                                                                                                                                                                                                                                                                       هوالرئوف

سرد نیست اما  غنچه ای زمستانی در میان بهاران روییده است.

در میان کوچه باغ های نیشابور،

نه فقط برای اینکه روییده باشد، برای اینکه یک تکه مهربانی به دنیا اضافه شود.

برای اینکه کلاس کوچک ما ، یک سايبان داشته باشد.... یک  سرو استوار.

برای اینکه اخم های گره خورده ای لبخند شود و قهری تبدیل به آشتی.

یک دسته گل نرگس نو روییده در گلدانی خاكي.

بار خواهد داد.... باغ سیب چشم هایش ....بار خواهد داد.

                                                                                                                                                                                                                                                                                          بچه های علوم دام 88

لبخند صورتی

حرف دل خودم!!!!!

اطراف ما را گرگهایی در پوستین میش پوشانده اند و در حالی که لبخند بر لب دارند خنجر خود را در پشت سر خویش تیز می کنند. و این است حقیقت زندگی ما که یا باید بدان عادت کرد یا فرار.

آدمها به دلایل گوناگون، چهره خود را زیر نقابی پنهان می کنند. بندرت به آدمی برمی خوری که برهنگی روحش، در سیمایش نمایان باشد. نقاب ها آدم را یک شکل می سازد. در حالی که هر فرد آدمی، به تنهایی، دنیایی تماشایی ست. هر اندازه که جامعه از موهبت آزادی برخوردار باشد، نیاز آدمها به نقاب ها کمتر است. پوشیدن نقاب ها، معلول ترس است؛ ترس از هویدا ساختن آنچه که واقعا هستی.

تو واقعیت هستی خویش را با نقاب می پوشانی. آنگاه، نه واقعیت تو، بلکه نقاب تو و خویشتن دروغین تو، به جای تو زندگی می کند.در وجود هر کدام از آدمها، یک هنرمند خانه دارد. این هنرمند، با آدمها به دنیا می آید، اما زندانی می شود. کلید قفل بسته این زندان به دست خود انسان است. باید در را به روی هنرمند زندانی درون گشود.

انسان راستین بی نقاب را باید تجربه کرد. باید او را زیست. او را نمی توان توصیف کرد. چنین انسانی، خویشتن  خویشتن ماست، نفخه ای ست از خداوند، پاره ای ست از هستی.

چگونه می توان نقاب را از چهره راستین خود برداشت؟ برداشتن نقاب، روش ویژه ای نمی خواهد؛ فقط آن را بردار و زمین بگذار. خودت باش و خودت را آن گونه که هستی، دوست بدار. حتی اگر مجبور باشی برای "خود بودن" بهای سنگینی بپردازی، این بها را بپرداز و خود را بخر.

خودت را از پس نقابت بیرون بیاور و به خود فرصت نفس کشیدن بده. تا کی می خواهی فرصت یکباره عمر را صرف نمایش دادن صورتک هایت کنی؟ " انسان راستین بی نقاب" از دنیا بیزار نیست، بلکه دنیا را به همه وجودش دوست دارد. او فهمی عاشقانه از هستی دارد. او همه چیز را عاشقانه می بیند و می فهمد.

یاد دبستان بخیر

 

واقعا چقدر کودکی زیباتر بود ... ( برای دیدن شعر وچند عکس دیگه به ادامه مطلب بروید )

ادامه نوشته

داستان بسيار زيبا و واقعي سرگذشت رابي

رابی یازده سال داشت که مادرش او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من

آورد. رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس

او را به شاگردی پذیرفتم ...

ادامه نوشته

داستان كوتاه

ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند.

پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

داستان کوتاه

این داستان رو یه نفر واسم فرستاد ، قشنگ بود واستون گذاشتم :

دختر و پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت


دختر:آروم تر من ميترسم


پسر:نه داره خوش ميگذره


دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه


پسر:پس بگو دوستم داري


دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر


پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)


پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه


و.....


روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که در اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره ... برای آخرین بار
 

چهره ی خدا

 
 يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟
آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟




هر چیزی یه حکمتی داره.........

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک
ادامه نوشته

بال هایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :" اما من درخت نیستم تو نمی توانی  روی شانه ی من آشیانه بسازی."پرنده گفت :"من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم."انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت : " راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.پرنده گفت :"نمی دانی ،توی آسمان چقدر جای تو خالیست." انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور،یک اوج دوست داشتنی.پرنده گفت :"غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ،آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :"یادت می آید ،تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی ،عزیزم ،بال هایت را کجا گذاشتی؟"انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
                                                                                                  
عرفان نظر آهاری

از وبلاگ بچه های داروسازی ۸۸ تبریز

یك با یك برابر نیست شعري از خسرو گلسرخي

 

ادامه نوشته

نجات غریق

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.
ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...
اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!
اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!
او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!

شعري از حسين پناهي

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت  مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!

پیله ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و مدت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شد.آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.پروانه به راحتی از پیله خارج شد. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود اما نه تنها چنین نشد بلکه برعکس پروانه ناچار شد همه ی عمرش را روی زمین خزیده و هرگز نتواند پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلای پروانه برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برایش قرار داده بود تا بوسیله ی آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم به اندازه ی کافی قوی نمی گشتیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

*از مجله ی ادب و اندیشه   

یه شعر مرتبط با رشتمون(با لحن کودکانه بخوانید)D:

چوپونه کجاست تو صحراست۱    

مراقب گله هاست

گله باید چرا کنه

بع بع بع صدا کنه

یونجه و شبدر بخوره

علف های تر بخوره

چوپون باید زرنگ باشه

قوی و اهل جنگ باشه

جنگ با کی با گرگا

صد آفرین ماشالا

پ.ن:

۱.این قطعه ی ادبی رو که ازش لذت بردین بچه ی خواهرم تو مهد کودک یاد گرفته بود اومد برامون خوند از دایی جونش هم یه ویفر شکلاتی جاییزه گرفتD:

 2.ببینین به همین سادگی من یه خاطره از ایام عید گفتم شما هم می توانید با نوشتن در داما 88 مطالب زیبای خود را بادیگر دوستانتان به اشتراک بگذارید

3.داما88 رقیب سرسخت Facebook

عید می اید

 بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


شاعر : فریدون مشیری