1-      مدتی بود این فکر « چرا کسایی که توی سوانح و تصادفات جونشون رو نجات میدیم بعدا به خودشون نمیگن ، بیا برم از کسانی که جونم رو نجات دادند تشکر کنم » ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. 2-      پارسال بود ، پنجشنبه شب می خواستم با سرویس های دانشگاه برم حرم اما نتونستم . با خودم گفتم « فردا صبح زود میرم حرم تازه حرم خلوت ترم هست ». 3-      صبح زود رفتم حرم ، پس از وارد شدن به سمت رواق امام خمینی رفتم. یه گوشه نشستم و شروع کردم به دعا خوندن. تو یک لحظه ، کودکی در روبروم نظرم رو به خودش جلب کرد. اون رفت و کنار یک خانم میان سال و یک دختر نشست. چهره اون دختر واسم خیلی آشنا بود. چند دقیقه ای فکر کردم تا یادم اومد اونو کجا دیدم. 4-      2 سال پیش بود ، ساعت حدود 5 صبح بود و تازه هوا روشن شده بود. تلفن زنگ خورد وخبر از چپ کردن یک ماشین رو داد. رفتیم سر صحنه و دیدیم یک ماشین بر اثر به خواب رفتن راننده ، منحرف شده و چپ کرده. نمیخوام با توصیف صحنه حادثه سرتون رو درد بیارم ، فقط همینو میگم که یه زن و شوهر با یه دختر حدودا 16 ساله و یه بچه 4 ساله داخل ماشین بودند. من سراغ اون دختر رفته و شروع به عملیات امداد و نجات کردم. خوشبختانه هر 4 نفر زنده موندن و به بیمارستان منتقل شدند. 5-      شاید من بیشتر دوست داشتم کسایی که نجات دادم رو ، دوباره ببینم. باهاشون صحبت کنم و ببینم بعد اون ماجرا چی کار کردن؟ حالش چطوره؟ اصلا ببینم اونی که نجات دادم کی هست؟ بچه کجاست؟ وخیلی سوالای دیگه... 6-      رفتم جلو و به اون خانم و دختر سلام کردم. بهشون گفتم چهره شما برای من خیلی آشناست ، شما یک سال پیش نزدیک فردوس ماشینتون چپ نکرده بود؟ با تعجب حرف من رو تصدیق کردن و گفتند شما از کجا میدونین؟ بهشون گفتم : من از امداد گرانی بودم که سر صحنه آمدم و دختر شما رو نجات دادم. از دیدن من خیلی خوشحال شدند. یک ساعتی صحبت کردیم و سپس خداحافظی کردیم. 7-      در راه برگشت به خوابگاه به حرف هایی که زدیم ، فکر می کردم و به این که « چرا کسایی که توی سوانح و تصادفات جونشون رو نجات میدیم ، بعد ها به خودشون نمی گن ، بیا برم از کسانی که جونم رو نجات دادند ، تشکر کنم ».