این نیز بگذشت...
سلام دوستای خوبم![]()
شاید خیلیا که از بیرون میان اینجا، براشون عجیب باشه که ترم ما 29 تیر تموم شده. تو این 21 روز هرکی رو میدیدیم می گفت چیکار می کنی؟
می گفتم امتحانا که تموم شد ولی عملیات داریم هر روز میریم گاوداری و مرغداری و ...
-ینی کا آموزیه؟
-کاآموزی که نه ولی یه جورایی میشه گفت آشنایی با رشتمونه
-آها..... موفق باشی
این 13روز عملیات هم شد یه تیکه دیگه از خاطرات ما هشتادوهشتی ها؛ خاطره ی نون و پنیر و گوجه خوردن های قبل از کار و شبیخون زدن به درخت شاتوت، یاد هندونه هایی که میخریدیم می خوردیم بعضی ها هم فداکاری می کردن و فقط مغز هندونه رو میخوردن چون برای بقیه ضرر داشت
یاد هفته ی وسطی که خانوما چند تا شیشه ادکلن رو خودشون خالی کرده بودن تا بوی گوسفند ندن ولی اثر نمی کرد و بو، کل اتوبوس رو برمی داشت ما هم مسخرشون میکردیم ولی اونا پر رو تر از اون حرفا بودن که ضایع بشن : ) یاد کتاب خوندنای تو راه که کم کم داشت همه گیر میشد، یاد صفا و صمیمیت حاج برات، یاد وقتایی که همه دنبال نیمه ی گمشده مون می گشتیم.... احساساتی نشو بابا منظورم لنگه چکمه بود : ) .حیف که دیگه تا اول مهر نمیشه همه دور هم جمع بشیم ولی امیدوارم تو این ۲ ماه به بهانه های مختلف که یکیش میتونه برگشتن آقای حسن پور از حج باشه همدیگه رو ببینیم.
قربان یکایک شما![]()
پینوشت:
۱.بچه هایی که برای بقیه صبحانه میاوردین(علی. ت علی. ک وحید .ب) ! خیلی باحالین! شما ته مرامین! ایشالا از نون و پنیر های بهشتی نصیبتون بشه
دست مهندس مدائنی هم بخاطر هندونه ها درد نکنه