خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

***

او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏ ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

عرفان نظر آهاري