باغ سبز را به هیچ گرفتی

و تشنه از دریا چنان بازآمدی

که دریا در حقارت خویش سوخت

....

سرانجام در باران خون به زمین افتادی

وآب گلگون شد

....

شب. غروب تورا می خواست

دیگر نمی دانست تو آن خورشید ناتمامی

که هر لحظه به شکلی تازه سروده می شوی

....

پایان تو

میلاد دوبارة جهان بود و حیات تازة وفا

و آغاز شکفتن عشق در دل سنگ

از شرافت اگر خیمه ای باقی مانده است

از دیرک دست های توست....

نوشته شده توسط زنده یاد سارا محمدی تمنایی

در وبلاگ هشتادوهشتی های داروسازی دانشگاه تهران